مرا می پرسی؟


دلخسته روزگاری که مردمانش در بین دوستان،

غریبند

نه راه از چاه باقی است،

نه به شب ها چراغ

اگر از من بپرسی از سکوت فقر خواهم گفت،

از صدای رسانه

از مردانی که غریق دریای غم و اندوه اند

و از پستانی که برای تماشای آنان در ساحل نا امن دنیا لم داده اند

از من بپرسی مردمی را نشانت می دهم

که توان تفکیک خنده ها را از گریه هایشان نخواهی داشت

مردمی ناراضی از همه چیز و همه کس

مردمی هزار چهره که خود نیز برای خود بازی می کنند

آری من و تو زاده زمانه ای هستیم

که در آن خوب را بد و بد را خوب جلوه داده اند

و صد افسوس که اهل حق را متفرق و اهل باطل را متحد یافتم

از من بپرسی از درد نیامدنش می گویم و از انتظاری دروغ؛

که دروغ گویانش هم خود فریب دروغ خود را خورده اند

و چه آهها که نکشیده ام

چه افسوس ها که نخورده ام

به حال خودم

و در آرزوی حال آنانی که سریع الرضا هستند

خوشا به حالشان

و من این غریب خسته

چه سالها که از عمر خود تلف کرده ام

و چه روزها که بی خبر از او بودم

و چه ساعت ها که غرق گناه بودم

و چه دقایقی که نمی دانستم کیستم

و چه ثانیه هایی که به بیراهه می زدم

و چه لحظه هایی که گمشان کردم

آری حال این بی نوای سرگردان را جز گریه چه چیز می تواند پاسخ دهد

اما افسوس

افسوس که گریه هایمان در این خنده های زشت گم شده است

اگر مرا می پرسی ، خلاصه می گویم:

از اینجا رانده ، ار آنجا مانده

و از تو می خواهم دعایم کنی

دعا کن که خداوند از من و تو و همه راضی باشد

دعا کن که خداوند من و تو را برای خودش تربیت کند

دعا کن که خداوند هیچ گاه من و تو را به حال خود نگذارد

و دعا کن

دعا کن که او بیاید

باشد که با آمدنش غبار دل زنگ گرفته ام را بزداید.......